على اكبر دهخدا
1464
امثال و حكم ( فارسى )
رخ راست ميرود ز چه در گوشهاى بماند * فرزين كجرو از چه بصدر اندرون نشست . جمال عبد الرزاق . نايافته شه رخى ز وصلش يك راه * شد سيم به پيلوار خرج آن ماه بر دست گرفت كجروى چون فرزين * تا ز اسب پياده ماندم از وى ناگاه . جمال عبد الرزاق . چو شاه رقعه دانش توئى نكو دانى * كه در روش كه رخست و كه هست چون فرزين . ابن يمين . وزير شاه نشان حالم ار بدانستى * براستى كه نيم كژ طريق چون فرزين بپاى پيل حوادث سرم نگشتى پست * زيادتى نرسيديم از سپهر برين . ابن يمين . چو فرزين كجرو كجكار گردند * همان بازى كه با آن شاه كردند . از بلبلنامهء عطار . مثل فرفره . تند . چابك . جلد ، چست ، چالاك . مثل فرنگى . با رنگى سپيد و موئى خاكسترى و چشمانى آسمانگونى . مثل فشفشه از جا در رفتن . رجوع به : مثل ترقه ، شود . مثل فضل برمكى . من آن مهى را خدمت همى كنم كه بفضل * چو فضل برمك دارد مگر هزار غلام . فرخى . مثل فعلهها . لقمهء بزرگ بردارنده . مثل فقاع بريخ . مثال . نام نه چرخ سدا بىچون فقع بريخ ببين * گر به بخشش نام دستت نيل و سيحون كردهاند . مجير بيلقانى . رجوع به : فقاع شكستن ، شود . مثل فلفل . تيز . تند . چابك . مثل فلفل فرنگى . چست . چالاك . مثل فلك بر سر گرديدن . گر تو كبود پوشى همچون فلك درين ره * پس چون فلك چرا تو دائم بسر نگردى . عطار . از بسكه بسر گشتم چون چرخ فلك هر سو * چون چرخ فلك دايم زير و زبرم بينى . عطار . مثل فواره . خونى جهان و بسيار . مثل فيروزه . مثال : بوستان شد چون بهار چينيان از رنگ و بو * كوه چون ياقوت و چون پيروزه سرو غاتفر . قطران . ناز چون بيجاده گردد سيب چون مرجان شود * آب چون فيروزه گردد خاك چون مينا شود . قطران . مثل فيل . با جثهاى بس بزرگ . مثل فيل كوچكه . زنى كوتاهبالا و سخت فربه . مثل فيل منگلوسى ( يا ) منگله . بسيار كلان و فربه . مثال :